بینوایان اثر ویکتور هوگو 

دوشنبه 20 فروردین 1397, 12:32:00

بینوایان

 

در نخستین ربع این قرن، در«مون فرمی»نزدیک پاریس، یک نوع مسافرخانه ی کثیف بود که امروز دیگر وجود ندارد. این مسافرخانه را زن و شوهری موسوم به «تناردیه» اداره می کردند. این مسافرخانه در کوچه ی بولانژه واقع بود و بالای درش لوحی دیده می شد که صاف بر دیوار میخکوبش کرده بودند. بر این تخته چیزی ترسیم شده بود شبیه به مردی که بر پشتش مرد دیگری را که سردوشی های بزرگ مطلای ژنرالی و ستاره های درشت مفضض دارد حمل کرده باشد؛ لکه های سرخ رنگی، منظره ی خون را در این تابلو مجسم می ساخت. باقی تابلو دود بود، و شاید میدان نبردی را نمایش می داد. پایین تابلو این جمله خوانده می شد:

« به گروهبان واترلو»

هیچ چیز عادی تر از مشاهده ی یک گاری دوچرخه یا یک گردونه، جلوی در یک مسافرخانه نیست. با این همه این بارکش، یا بهتر بگوییم پاره ای از یک بارکش که عصر یکی از روزهای بهار سال 1818 جلوی میکده ی کثیف سرگروهبان واترلو افتاده بود و راه عبور را تنگ کرده بود، بی شک از لحاظ هیکلش کاملا می توانست توجه یک نقاش را که گذارش به آن جا می افتاد جلب کند.

این، قسمت جلو یکی از گاری های بزرگ بارکش مخصوص نواحی جنگلی بود که برای حمل الوار ها و تنه های درخت به کار می روند. این تکه ی جلوی بارکش عبارت بود از یک میله ی ضخیم آهنین و دارای مدار که مالبند سنگینی بر آن قرار گرفته بود و دو چرخ بی اندازه بزرگ را نگاه می داشت. همه ی این مجموعه کلفت و سنگین و بد شکل بود. ممکن بود که گفته شود قنداقه ی توپ عظیمی است. عبور از دست انداز های پرگل، برچرخ ها، بر حلقه های اطراف پرده ها، بر میله و بر مالبندش، قشری از گل و لای پوشانده و رنگ زرد نفرت آوری، شبیه به رنگی که معمولا دیوار های کلیسا را با آن می آلایند به آن داده بود. چوبش زیر گل ناپدید بود و آهنش زیر زنگ زدگی،زیر میله اش زنجیر ضخیمی حلقه مانند آویخته بود، زنجیری از آن گونه که شایسته ی در بند کشیدن یک جالوت جبرکار است. این زنجیر بیننده را به فکر می انداخت، نه به فکر تیرهایی که به وسیله ی آن حمل می شدند بلکه به فکر ماستودونت ها و مامون هایی که ممکن بود این زنجیر بتواند در بندشان کشد. وضع جبرگاه در آن دیده می شد اما جبرگاهی سیکلویی و فوق طاقت آدمی، و به نظر می رسید که به تازگی از غولی گشوده شده است. هومر«پولیفوم» را و شکسپیر«کالیبان» را می توانستند یا این زنجیر ببندند.

چرا این نیمه بارکش در این محل، میان کوچه جای داشت؟ نخست برای بستن راه، سپس برای آن که زنگ زدگیش کامل شود. در نظام سابق اجتماعی تاسیسات و بساط های بسیاری هست و انسان همین گونه در راه خود به آن ها بر می خورد که جز این دلایلی برای بودن ندارند.

قسمت وسط زنجیر، زیر میله ی چرخ و نزدیک به زمین آویخته بود. و روی انحنای آن هم چنان که بر طناب تابی، می شد نشست. عصر آن روز، دو دختر کوچک، یکی تقریبا دو سال و نیمه، و دیگری هیجده ماهه نشسته، جمع شده و با وضعی دلکش به هم چسبیده بودند و دختر بزرگ تر کوچک تر را در آغوش گرفته بود. دستمالی که ماهرانه گره خورده بود از افتادن دختران جلوگیری می کرد. یک مادر، این زنجیر مخوف را دیده و گفته بود:«چه خوب! این هم یک اسباب بازی برای بچه های من».

دو بچه، که در حقیقت به صورتی دلپذیر، منتها با قدری تکلف، آراسته بودند، می درخشیدند؛ پنداشتی دو سرخ  گلند که میان آهن جای گرفته اند؛ چشمانشان آیت ظفر بود، گونه های تر و تازه شان خنده می زد. یکی شان سبزه بود و دیگری گندم گون، چهره های ساده شان دو شکفتگی جذاب بود.-باغچه ی پر گلی که در آن نزدیکی بود راهگذران را در عطر لطیفی غوطه ور می ساخت که پنداشتی از آن دخترکان است. دختر هجده ماه شکم زیبای عریانش را با لاقیدی معصوم کودکانه نشان می داد. بالای سر و اطراف این دو موجود لطیف را که سرشته از سعادت و آغتشه در نور بودند بارکش عظیم که سیاه شده از زنگ زدگی، تقریبا وحشت آور، و سراپا زوایای نفرت انگیز بود به مثابه ی دهلیز مغاره ای فرا می گرفت. در چند قدمی بر آستانه ی در مهمانخانه مادر این دو طفل ک چهره و قامتش در حقیقت خوش آیند نبود اما در آن لحظه دلنشین به نظر می رسید چنباتمه زده بود و کودکانش را با ریسمان طویلی که یک سرش را به زنجیر بسته بود تاب می داد و از ترس وقوع حادثه با آن حالت خاص که هم جنبه ی حیوانی و هم جنبه ی ملکوتی دارد و از خصایص مادری است چشم مراقبت به آن ها دوخته بود. زنجیر  ناهموار هر دفعه که رفت و آمد می کرد صدای گوش خراشی بر می آورد که به فریاد خشم شبیه بود. دختران کوچک وجدی داشتند. آفتاب مغرب با این شادمانی در می آمیخت و هیچ چیز جذاب تر از این هوس تصادف نبود که از زنجیر دیوان تابی برای فرشتگان ساخته بود.

مادر در حالی که دو کودکش را تاب می داد با آهنگی غلط تصنیفی را که در آن زمان مشهور بود می خواند:

«جنگجویی می گفت که باید...»

آواز خواندنش و تماشای کودکانش از شنیدن و دیدن وقایعی که در کوچه می گذشت بازش می داشت. هنگامی که خواندن نخستین مصرع تصنیف را آغاز می کرد کسی به وی نزدیک شده بود و وی ناگهان صدایی شنید که بسی نزدیک به گوشش می گوید:

-شما آن جا دو بچه ی قشنگ دارید، خانم،..........

ادبیات جهان 

دوشنبه 20 فروردین 1397, 12:25:00

ادبيات جهانی يعنی چه؟ و كدام ادبيات را می توان جهانی ناميد؟

 

ادبيات جهاني چيست؟ و کدام نوع از انواع ادبي را مي توان جهاني ناميد؟ آیا اصولا می‌توان ادبیات را جهانی کرد؟

منظور از ادبيات جهاني، ادبياتي است كه مرزهاي ملی و محلی را پشت سر گذاشته و وارد عرصه بين‌المللی گردد. مواردی كه ادبيات ملی و محلی با آن  كار مي كند، در ادبيات جهانی جائي ندارد. مسائلی كه "ادبيات جهانی" را شامل مي شوند، بايد از نوع مسائلي باشند كه مردم جهان را (ملت ها را) به هم پيوند زده و به هم نزديك كند. تعدادی مي پندارند كه با ترجمه مي توان ادبيات را جهاني كرد. اين سخن، حرف بيهوده‌اي بيش نيست. برای جهانی شدن، بايد مسائل جهان را مطرح كرد، باید جهانی فکر کرد و جهانی عمل کرد.  

اصطلا ح "ادبيات جهاني" براي اولين بار از طرف "كريستف مارتين ويلا ند" Christoph Martin Wieland (1733 – 1813)  مورد استفاده قرار گرفت. ويلا ند از ادبياتي صحبت مي كرد ، كه براي" homme du monde"  يعني مرد جهاني - نوشته شده باشد و منظور وي از مرد جهاني یا  " homme du monde"  در حقيقت مردم جهان بود. "گوتهولد افرایم لسینگ" Gotthold Ephraim Lessingنیز بعد‌ها در ایجاد و  اشاعه‌ی این اصطلاح دخالت کرد. کتاب "ناتان دانا" اثر "لسینگ" را شاید بتوان یکی از اولین زیربناهای "ادبیات جهانی" نامید.   ولی گوته در ایام پیری توانست این اصطلاح را در ادبیات وارد کرده و به قول امروزی‌ها آن را جهانی کند. 

 اين اصطلا ح در سال ١٨٢٧ ميلا دي از طرف گوته ، شاعر و نويسنده‌ی آلماني  (1749- 1832)  دوره‌ی كلا سيك ، كمي تغيير ماهيت داده شده و می‌توان گفت كه گوته اين اصطلا ح را صيقل داده و به مفهومي كه ما امروزه از آن استفاده مي كنيم،نزديك تر كرده است.  گوته معتقد بود که "ادبیات جهانی" باید از یک روح فراملی و فرامیهنی سرچشمه گرفته باشد تا این روح فراملی بتواند "ادبیات جهانی" را خلق کند. روحی که در چهارچوب مسائل و مشکلات ملی و میهنی و قومی و محلی اسیر و گرفتار باشد، هرگز نمی‌تواند به مسائل و مشکلات جهانی فکر کرده و راه حلی برای آنها بیابد یا "ادبیات جهانی" خلق کند.

گوته در تاریخ 31 ژانویه 1827 به منشی اش ، "اکرمان" Eckermann چنین نوشت:

" ادبیات ملی، دیگر حرفی برای گفتن ندارد. اینک دوره‌ی ادبیات جهانی شروع شده، و همه باید در این راستا کوشش کنند و به آن شتاب بخشند."

ادبیات بومی 

دوشنبه 20 فروردین 1397, 12:15:00

ادبیات بومی چیست؟

ادبیات بومی (اقلیمی) ، هم دارای معنایی وسیع و هم‎ دارای معنایی محدود است. کلمه‎ی بومی Nativeدر زبان‎ انگلیسی با کلمه‎ی ملت و مردم Nativeهم ریشه است و به معانی زیر است: در حال خالص، دست خورده، طبیعی، اصیل، قومی که در محلی واحد ساکن است. به اعتباری ادبیات ایران‎ را در مثل می‎توان ادبیات بومی (خاص اقلیمی ویژه) دانست‎ و همین‎طور است ادبیات چین یا هند یا اسپانیا اما ادبیات اقلیمی‎ (بومی) در معنای خاص، ادبیاتی است که در منطقه‎ای خاص‎ بوجود آمده و دارای شرایط زیر است:

الف-وحدّت اوضاع جغرافیایی از قبیل کوه‎ها، رودها، درختان، آب و هوا، میزان بارندگی فاصله کم یا زیاد بخش‎ها. در ایران، مازندران، گیلان، و گرگان و مناطق ساحلی دریای خزر از این لحاظ وحدت دارد. میزان بارندگی در آن زیاد است، جنگل‎های فراوان دارد، آبادی‎ها بهم نزدیک است ولی در مناطق جنوبی و نزدیک به کویر هوا گرم یا بارندگی کم، جمعیت‎ اندک و فاصله روستاها و شهرها زیاد است.

ب-مشابهت وضع زراعی و معیشتی. وجود شالیزارها، مزارع چای، حرفه‎های مخصوص از قبیل حصیربافی و چوب‎بری و ماهی‎گیری (در شمال) و وجود نخلستان‎ها، مزارع‎ گندم و جو و کشت و زرع با آب باران در جنوب و جنوب شرقی‎ ایران.

ج-وحدّت گویش محلی و وجود گفت‎ها و اصطلاح‎ها و ترانه‎های مشترک.

د-مشابهت آئین و مراسم جشن‎ها، اعیاد ملی و مذهبی، رقص‎ها، آئین ازدواج و خاکسپاری، تولد و نامگذاری فرزند، طرز کوچ و مراسم همراه با آن (در عشایر) .

ه-مشابهت مناسبات اقتصادی، روابط مالک و زارع، منابع‎ تغذیه و خرید و فروش محصول، کاشت و برداشت، مناسبات‎ زارع با پیشه‎ور و سلف‎خر، نحوه‎ی مشارکت زنان و کودکان در کارهای تولیدی. اجاره‎بهای خانه‎ها، باغ‎ها، نیروی خرید، نحوه‎ی برخورد با فن و صنعت جدید، بهره‎گیری از طرز تولید قدیمی‎ (شخم، گاوآهن) یا تراکتور و کمباین و خرمن کوب ابزار جدید.

و-طرز گذراندن ایام فراغت، انواع ورزش آبی بومی، کشتی‎گیری، زیارت اماکن متبرکه، تعزیه، ییلاق و قشلاق، مشاعره، شرطبندی، معرکه‎گیری.

ز-وحدت زبان و تاریخ. مذهب، اقلیّت‎های مذهبی، نهادهای آموزشی، مدرسه‎های جدید و قدیم. میزان سوادآموزی‎ و بهره بردن از خواندن و نوشتن کتاب‎ها. وجود قهرمانان‎ مشترک و محبوب عامه، نحوه‎ی ارتباط با تمدن جدید، میزان‎ حضور رادیو و تلویزیون، ماهواره، عکاس، فیلمبرداری و. . . در ده و روستا و مناطق دورافتاده، طرز مشارکت عامه‎ی مردم در قیام‎ها، مبارزه‎ها، تعاون‎ها، رأی دادن، شرکت در انجمن‎های‎ دور شهر.

ح-خصائص جغرافیای انسانی. مردمی که در مناطق‎ گرمسیر و حواشی کویر زندگانی می‎کنند با مردمی که در مناطق سردسیر یا در مکان‎های پرآب و درخت زندگانی‎ می‎کنند، تفاوت دارند. خلق و خوی و طرز رفتار و باورها و ادبیات و هنر این دو با هم یکی نیست. در مثل مردم بلوچ که‎ با شتر و بیابان سر و کار دارند با مردم مازندران که بیشتر گاو و گوسفند دارند و از اسب به عنوان وسیله‎ی نقلیه بهره‎گیری‎ می‎کنند، طرز زیست یکسانی ندارند.

ادبیات بومی در سیر تحول خود از همه‎ی این عوامل بهره‎ می‎برد و اگر خوب نوشته شده باشد، آئینه‎ی تمام نمای طرز زیست و عمل قوی ویژه در مکانی خاص است به همین دلیل‎ آثار ادبی روس با آثار ادبی آمریکا در مثل، تفاوت دارد. از این‎ گذشته نحوه‎ی آثار ادبی خود یک سرزمین نیز همیشه یکسان‎ نیست. آثار فاکتر که جنبه‎ی محلی و بومی دارد، در جنوب آمریکا ساخته شده و این با آثار درایزر که نویسنده‎ی شهر است، تفاوت دارد.

در ایران آثار دولت آبادی، شفیانی، امین فقیری، درویشیان‎ . . . غالبا در روستا و در عشایر روی می‎دهد اما بیشتر آثار اسماعیل فصیح آثار شهری است. در کلیدر و جای خالی سلوچ، دهکده‎ی پرملال، سال‎های ابری، از این ولایت، نفرین زمین، دختر رعیت و. . . عوامل زیر به چشم می‎خورد:

۱-زندگانی روستائیان، عشایر و پیشه‎وران ده. مناسبات‎ زارع و با یک، قیام‎های عشایری و دهستانی، مهاجرت، ورود ابزار جدید به روستا، ظلم و ستم خوانین، طرز سیستم زمین‎ و آب.

۲-توصیف جانوران، گیاهان، کوه‎ها، راه‎ها که همه خاص‎ منطقه‎ی خاص هستند. در مثل جمازه و شتر در جای خالی‎ سلوچ اهمیت کلیدی دارد یا در “رقصندگان” امین فقیر وجود گوسفند و بز و سپس بزمرگی جزء عوامل اصلی قصه است.

۳-به ضرورت اوضاع و احوال جغرافیایی، سبک این‎ نویسندگان نیز در کل مشترک است: رئالیسم، رئالیسم اجتماعی، قصه‎ی گزارش مانند و مستند. داستان خمره‎ی مرادی کرمانی‎ نمونه‎ی خوبی در این زمینه است.

سخنی با دانش اموزان 

یکشنبه 29 بهمن 1396, 22:03:00

با سلام: عزیزانم قراره باهمدیگه یک داستان کوتاه یا داستانک  بنویسیم . اینجا چند نمونه داستانک براتون گذاشتم . امیدوارم برای نوشتن کمکتون کنه.

داستانک  

یکشنبه 29 بهمن 1396, 21:33:00
هر سه فریاد کشیدیم الله اکبر) ما،در خانه یک همافر مستاجر بودیم. می دانستیم که طرفدار شاه است. من کلاس دوم راهنمایی بودم .هرروز سر کلاس بچه ها از تظاهرات وکشته شدن مردم حرف می زدند. از رفتن روی پشت بام ها والله اکبر گفتن ها برای هم تعریف می کردند . انها که کمی دل و جراتشان بیشتر بود در تظاهرات هم شرکت می کردند. مردم روی پشت بام ها الله اکبر می گفتند.باخودم می گفتم :چه می شد ماهم روی پشت بام می رفتیم والله اکبر می گفتیم!ولی افسوس! اگر این کار را می کردیم ،صاحب خانه مان دمار از روزگارما در می آورد. همافری که صاحب خانه ما بود دو پسر داشت:کاظم ومحسن. یکی از انها دیپلم گرفته بود ودیگری سال سوم دبیرستان بود.آنها هرشب دیر به خانه می آمدند. چندبار صدای پدرشان را شنیده بودم که فریاد می کشید ودعوایشان می کرد. آن شب بود که فهمیدم چرا کاظم ومحسن دیر به خانه می آیند. چند روزی از این ماجرا گذشت . بعد از ظهر یک روز بارانی بود که به محسن برادر کوچکتر گفتم : امروز من را هم با خودتان به تظاهرات ببرید . او با تعجب به من نگاه کرد وگفت : تو از کجا می دانی ما به تظاهرات می رویم؟ خندیدم و گفتم : می برید یا نه ؟ گفت : ازپدرت اجازه گرفته ای ؟ پدرم رفته بود ماموریت.گفتم که پدرم خانه نیست.گفتم:اوکاری به کار من ندارد.محسن پرسید ولی اگر پدرت پرسید با کی به تظاهرات رفته ای ؟نباید بگویی ما تو را به تظاهرات برده ایم.گفتم:باشد. عصر همان روز من وکاظم ومحسن راه افتادیم.در میدان مجسمه ی شهرمان ،مشهد-میدان شهدای فعلی-جمعیت زیلدی جمع شده بود.مردم شعار مرگ بر شاه سر داده بودند.سرباز ها چهار گوشه میدان ایستاده واسلحه هایشان را طرف مردم گرفته بودند. من و محسن و کاظم میان جمعیت ایستادیم وشروع کردیم به شعار دادن . ناگهان تیر اندازی شروع شد . برای اولین بار بود که از نزدیک صدای گلوله شنیدم. گوشه ای از میدان یک تانک بود که مرتب لوله اش را پایین وبالا می برد.باخود گفتم:نکند به طرف مردم شلیک کند؟ سرباز ها پشت سرهم تیر اندازی می کردندکه کاظم دستم را گرفت وبریده بریده به محسن گفت:آن طرف ، آن طرف سرباز ها به مردم شلیک می کنند. من نمی توانستم چیزی ببینم . هرسه پا گذاشتیم به فرار وبه زور لابه لای مردم خودمان را به پیاده رو رساندیم . مردم پراکنده شدند.یک آن برگشتم پشت سرم را نگاه کردم .تانک راه افتاده بود طرف مردم .مثل یک غول نعره می کشید وجلو می آمد دیدم که مردی را زیر گرفت. دست و پایم لرزید . دستم توی دست کاظم بود وهرجا او می رفت با او می رفتم.یک گروه کوچک شعار می دادند وبه طرف حرم امام رضا علیه السلام می رفتند.ماهم با آنها رفتیم. سرباز ها تیر اندازی می کردند و کاظم دلداری ام می داد که نترسم . دور فلکه حرم ، دسته چرخی زد وبعد همه پراکنده شدند و ما سه نفر هم به خانه برگشتیم. از آن به بعد من هم هرشب باکاظم ومحسن به پشت بام خانه خرابه ای که در محله امان بود میرفتیم وهرسه فریاد الله اکبر سر می دادیم. چند روز قبل از آمدن امام به ایران کاظم گفت : از امشب روی پشت بام خودمان الله اکبر می گوییم . وقتی هوا تاریک شد وصدای الله اکبر مردم را شنیدیم . سراغشان رفتیم . توی راه پله بودیم که پدرشان جلو مارا گرفت وگفت:نمی گذارم بروید پشت بام . کاظم گفت : چرا؟ گفت:نمی خواهم از خانه من صدای الله اکبر بلند بشود . محسن گفت : بابا شاه فرار کرده چند روز دیگر امام به ایران برمی گردد. همافر با شنیدن این جمله به محسن حمله کرد و هرسه پا گذاشتیم به فرار واز خانه بیرون آمدیم رفتیم روی پشت بام خانه خرابه وهرسه فریاد کشیدیم: الله اکبر

داستانک طنز 

یکشنبه 29 بهمن 1396, 21:23:00
يک روز دو دوست با هم و با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي کردند.بعد از چند ساعت سر موضوعي با هم اختلاف پيدا کرده و به مشاجره پرداختند.وقتي که مشاجره آنها بالا گرفت ناگهان يکي از دو دوست به صورت دوست ديگرش سيلي محکمي زد .بعد از اين ماجرا آن دوستي که سيلي خورده بود بر روي شنهاي بيابان نوشت : امروز بهترين دوستم به من سيلي زد. سپس به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادي رسيدند.چون خيلي خسته بودندتصميم گرفتند که همانجا مدتي در کنار برکه به استراحت بپردازند. ناگهان پاي آن دوستي که سيلي خورده بود لغزيد و به برکه افتاد. کم کم او داشت غرق مي شد که دوستش دستش را گرفت و او را نجات داد .بعد از اين ماجرا او بر روي صخره اي که در کنار برکه بود اين جمله را حک کرد: امروز بهترين دوستم مرا از مرگ نجات داد. بعد از آن ماجرا دوستش پرسيد اين چه کاري بود که تو کردي ؟ وقتي سيلي خوردي روي شنها آن جمله را نوشتي و الان اين جمله را روي سنگ حک کردي ؟ دوستش جواب داد وقتي دلمان از کسي آزرده مي شود بايد آن را روي شنها بنويسيم تا بادهاي بخشش آن را با خود ببرد. ولي وقتي کسي به ما خوبي مي کند بايد آن را روي سنگ حک کنيم تا هيچ بادي نتواند آنرا به فراموشي بسپارد.

داستانک طنز 

یکشنبه 29 بهمن 1396, 21:21:00
یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته، یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد! خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه. یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه دوباره موتور گازیه قیییییژ ازش جلو زد! دیگه پاک قاط میزنه، پا رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه. همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!! طرف کم میاره، راهنما میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده بزنه کنار. خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا تو خدایی! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی کل مارو خوابوندی؟! موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: والله ... داداش.... خدا پدرت رو بیامرزه که واستادی... آخه ... کش شلوارم گیر کرده به آینه بغلت !!!!

داستانک طنز 

یکشنبه 29 بهمن 1396, 21:11:00
مردی می خواست تا یک طوطی بخرد. طوطی های متعددی را دید و قیمت جوان ترین و زیباترین شان را پرسید. فروشنده گفت: "-این طوطی؟ سه چهار میلیون! ... و دلیل آورد: - "این طوطی شعر نو میگه، تموم شعرای شاملو، اخوان، نیما و فروغ رو از حفظه!" مشتری به دنبال طوطی ارزان تر، یکی پیدا کرد که پیر بود اما هنوز آب و رنگی داشت، رو به فروشنده گفت: "- پس این را می خرم که پیر است و نباید گران باشد" - این؟!... فکرش رو نکن، قیمت این بالای شش هفت میلیونه... چون تمام اشعار حافظ و سعدی و خواجوی کرمانی رو از حفظه مرد نا امید نشد و طوطی دیگری پیدا کرد که حسابی زهوار در رفته بود، گفت: "- این که مردنی است و حتماً ارزان... " - این؟!... فکرش رو نکن، قیمت اش بالای پونزده شونزده میلیونه... چون اشعار سوزنی سمرقندی و انوری و مولوی رو حفظه... مرد که نمی خواست دست خالی برگردد به طوطی دیگری اشاره می کند که بال و پر ریخته بر کف قفس بی حرکت افتاده و لنگ هایش هوا بود.... انگار نفس هم نمی کشید. "- این یکی را می خرم که پیداست مرده، حرف که نمی زند، حتماً هیچ هنری هم ندارد و باید خیلی ارزان باشد..." - این یکی؟!... اصلاً فکرش رو نکن! قیمت این بالای شصت هفتاد میلیونه! "- آخه چرا؟ مگه اینم شعر می خونه؟" "- نه...! شعر نمی خونه، حتی ندیدم تا امروز حرف بزنه، اصلا هیچ کاری نمی کنه... اما این سه تا طوطی دیگه بهش میگن استاد!

نمونه تصویر خوانی 

شنبه 21 بهمن 1396, 20:09:00

   قابل توجه شرکت کنندگان تصویر خوانی در جشنواره خوارزمی

تصویرنویسی برای تصویر مرحله کشوری

عنوان تصویر:درختانی که بودند!                                         

جزئیات تصویر:

    صحرایی در تصویر دیده می شود که گویی سالهاست رنگ باران را به چشم ندیده است.ترک های خشکیده ای که زمانی بالینی برای درختان گردو بوده اند و یا شاید گلدانی برای سرو ها ؛ سرو هایی که با تمام سرافرازیشان اکنون فرازی شده اند برگرمای یکی از خانه های شهر  خاکستری...پیر مردی با کولباری از امید برای دو باره سبز شدن سبزه ها...بوته ای می بینم که طراوتش نوید از بهار می دهد ولی همسایه هایش رنگی از آن برگونه هایشا ن ندارند...فقط قهوه ای یا شاید هم نقره ای...پرندگانی که بوی غنچه های سبز بوته ی رز را شنیده اند و به دنبال دوباره دیدن رنگ آسمان پر می زنند.و سطل هایی از آب که شاید بر رنگ غنچه ها بیا فزایند.رد پای افرادی که با رفتن جویبار ها رفتند.و بوته را تنها گذاشتند بوته ای که فقط غنچه هایش را دارد یا پیر مردی را با دستان خسته اش را ...

پیام تصویر:

    سبزه ها دارند می میرند ؛ زرد می شوند. یبایید کمکی کنیم تا شبنم، خانه ای برای سکونت داشته باشد ؛ بلغزد و دوباره از برگی به برگی دیگر چکد. کمکی کنید تا منظره ی درختانی که امروز به ما آرامش می دهند، بر چشمان فرزندانمان هم رنگ آسایش باشند.آری بیایید کمکی کنیم که سبزی باغ های زیتون  یا گرمی دشت های حُسن یوسف برای همیشه پا برجا باشد.

عنوان نوشته( انشا):تنهایی غنچه ها( این عنوان ضرورت ندارد)

موضوع انشا : خشکسالی

مقدمه:  هر روز و هر روز زمین تشنه تر می شود و ترک های صحراهای خشک عمیق تر...کم ابی معضلی است که راه حلّش در دست ماست.هر بار که خورشیدی می آید و می رود پله ای به پله های بالا رفته مان تا مرز نابودی حیات اضافه می شود. خشکی در کمین است تا به جان پهنه ی وسیع افق دریا بیافتد و شاید هم این پایانی باشد برای زندگی در این کره ی خاکی .آب را باید نجات داد تا شاید کودکانمان رنگ آب ، بوی جنگل های بلوط یا مزه ی خاک خیس را دوباره احساس کنند

بندهای بدنه:    کم آبی سایه ایست که بر برآیینه ی آینده ی کودکان یا حتی خودمان تاریکی می افکند. چه بسیار نهال هایی بودند که با حسرت یک قطره از حیات آخرین برگ هایشان را بر زمین پاشیدند.چه بسیار اشک هایی که برگونه های طبیعت خشکیدند و حسرت را بردل ساقه های برنج انداختند.بوی مرگ ،تمام نخلستان هارا خواهد سوزاند و برگ های شکننده ی درختان خرما سایه ای می شوند برای ریگ های خسته...

   مرگ موجودات زنده شاید بعید و لی نزدیک است. شاید کمی بعد دیگر نتوانیم ببینیم درختان سبز  یا دشت های با طراوت و یا حاله ی ابریشمی سرخ شقایق های عاشق را ... شاید دیگر شقایقی نباشد که زندگی کنیم بیایید تا ابد...تاشقایق هست... زندگی کنیم.

  نجات آب وظیفه ایست بردوش تمام کسانی که برای فردا نگرانند .شاید دیگر فرصتی برای نجات آبی که هست ولی کم هست نباشد پس بیایید قبل از نبودن آن نجاتش دهیم.

   مصرف بی رویه ی آب تیشه ایست بر تنه ی درخت بشر . همان زمان که شیر آب را باز می کنید به اشکی فکرکنید که بر گونه ی کودکی خشکید چرا؟ چون آب هست ولی کم است..همان زمان که ماشین خود رامی شویید به برگی فکر کنید که زیر سیلِ  بی آبی می شکند چرا؟چون آب هست ولی خیلی کم است... همان زمان که با چشمانی متحیّر به رود خانه های خشک می نگرید به این بیاندیشید که زمانی آب بود... بیایید حال که آب هست، درست مصرف کنیم.

   زمین تشنه است ... لب های خشکیده ی زمین از آتش مصرف بشر می سوزد ؛ما داریم زمین را می کشیم چرا به فریاد های خاموش شن های خفته گوش نمی دهیم ؟ شاید چون همیشه می شنویم آب هست .. آب هست...امّا کم است .

بند نتیجه:    فبل از اینکه آب دیگر نباشد آیینه ی حقیقت را ببینید؛ رود ها خشکیده اند،چیزی جز مرگ بر بالین خاک پرسه نمی زد.دیگر حتی گلدان های خانه ی مادربزرگ هم بوی گل نرگس نمی دهند و کم کم بوی خاکِ پس از باران هم فراموش خواهد شد.اگر آینده ی خود را دوست دارید،به خاطر لاله های تشنه ، کنده های مرده و غنچه های تنها مواذب آب باشید.

تصویر خوانی 

شنبه 21 بهمن 1396, 19:37:00

جشنواره نوجوان خوارزمی محور زبان و ادبیات فارسی

تصویرخوانی و تصویرنویسی

مروری کوتاه بر آموزش تصویر خوانی/ تصویر نویسی، نگارش و خوانش

جشنواره نوجوان خوارزمی در رشته ی زبان و ادبیات فارسی در سه بخش به شرح زیر برگزار می شود .

بخش نخست: تصویر خوانی

1-  ابتدا دانش آموز عنوانی کوتاه ، مناسب وزیبا برای تصویر انتخاب می کنند .

2- جزییات تصویر: در این بخش دانش آموز هر آنچه را که از برون و ظاهر تصویر مشاهده می کند و می بیند،  در قالب یک یا دو بند به صورت جمله های توصیفی و کاملاً آزاد و خلاقانه و با توجه به ارتباط عناصر و پیکره ی تصویر و بدون توجه به ساختار کتاب ( مقدمه ، بدنه ونتیجه ) می نویسد (10-5 سطر)

3- پیام تصویر : در این مرحله دانش آموز پیام و یا پیام هایی که از تصویر برداشت می کند در یک بند می نویسد . (5-2 سطر)

بخش دوم : نگارش

1-   ابتدا دانش آموز از تصویر ارائه شده ، یک «موضوع کلی2دانش آموز برای موضوع انتخابی خود، به روش بارش مغزی، با توجه به تصویر (برونه ودرونه ی تصویر و ارتباط تصویر با مسایل اجتماعی ) معنا سازی و خوشه سازی می کند .

3- نوشتن بند مقدمه :دانش آموزان خوشه سازی ها ومعنا سازی ها را در بند مقدمه ، معرفی کلی می کند . در واقع دانش آموز ، در این بخش ، مقدمه ی متن خود را می نویسد . به بیان دیگر نویسنده؛ بخش مقدمه را به معرفی موضوع و بیان ایده ی اصلی خود از موضوع ، اختصاص می دهد. می توان گفت؛  نویسنده در بند مقدمه طرز تفکر و برداشت خود را از موضوع می نویسد.

4  - نوشتن بند تنه/ بدنه: بند تنه بخش اصلی نوشته است . در این بخش نیازی نیست که دانش آموز هر آنچه که در تصویر می بیند؛ تمام اجزا را  بنویسد . زیرا مشاهدات خود را از تمام اجزا و عناصر در بخش تصویر خوانی (توجه به جزییات ) نوشته است. آنچه ارزش دارد؛ این است که دانش آموز، آن سه یا چهار کلید واژه را که از تصویر ارائه شده ، معنا سازی کلی انجام داده است ودر واقع بخش یا بخش هایی از تصویر ، ریز موضوع نوشته اش در بند های تنه قرار گرفته است ؛ در بند بدنه به صورت جمله ی موضوع می نویسد و جملات موضوع را با شرح ، تفسیر، توضیح، دلیل، تأیید و... تقویت، پشتیبانی و حمایت می کند.

    در واقع هریک از معنا سازی کلی ، موضوع نوشته ی فرد در بند های تنه خواهد بود . به طور مثال اگر دانش آموزی یک موضوع کلی انتخابی از تصویر را چهار واژه ، خوشه سازی و معنا سازی کرده باشد، هریک ازآن واژه ها ؛ موضوع یک بند در بخش بدنه خواهد بود . بنابر این بند بدنه چهار بند خواهد بود .

  5- بند نتیجه: آخرین بخش نوشته ی دانش آموز ، بند نتیجه است. در این مرحله دانش آموز می بایست از نوشته اش جمع بندی تأثیر گذار وتفکر بر انگیز داشته باشد. متن تولیدی فرد در پایان می بایست فرجام خوش،تفکر بر انگیز و تأ ثیر گذار باشد. » انتخاب می کند.

صفحه 1 از 3 1 2 3 > >>